خوانم ثنای آنکه بجز او خـدای نیست دانم خـدای آنکه برایش زوال نیست
خوانیم اگر مدیح شهان را به طول دهر حقشان ادا نکرده و بازم مجال نیست
خوانم ثنای آنکه بجز او خـدای نیست دانم خـدای آنکه برایش زوال نیست
خوانیم اگر مدیح شهان را به طول دهر حقشان ادا نکرده و بازم مجال نیست
تا به زمزم نکنم غسل و معطّر نشوم شه دین را بخدا سر بپایش ننهم
مهرش از دل بزم گر که دهند دهر عوضش در کفم خور چو نهند نیز به جانش ندهم
دهر در بطن ندارد بخدا همچو مهی وه چو دلبر به خدا دهر به جانش ندهم
خواهی ای دهر دهم جان و کنم ترک وطن لیک من مِهر علیّ ذرّه به جانش ندهم
دال گردد چو الف تا قدمش ریزم گُل سروش آرم نظر و بوسه به جانش بدهم
درگهش با مژه رفته است چو جبریل امین مدحتش کرده خدا، من نه نمایش بدهم
بر دلش هر که بود مهر علیّ، من به خدا زِ بر دیده به نحو حسنی جایش بدهم
کوی ما دلبر ما گر قدمش رنجه کند عود می سوزم و از عطر صفایش بدهم
یاریم حق بنما تا کنم صافی دل این زمان نظم متین هدیه برایش بدهم
منتظر هستیم از الطاف تو ای مظهر حسن که تقاضا کنی کاین عبدت شفایش بدهم
لطف فرمود بهم خاتم خود بوفاضل ناخلف باشم اگر عطر برایش ندهم
گر چو پا تا سرم همواره پِر عصیان و گناه است مایلم لیک که یک ذرّه ملالش ندهم
قدس را، حق نظری کن که کند مدحت پیر
قابلم نیز نما، بوسه به پایش بدهم
تسبیح حقّ را هرجا توان گفت دیروز امروز، فردا ندارد
هرکس نبیند ز اشیاء خدا را وی چشم باطن گویا ندارد
کو مهربانی چون ذات یکتا احول دو بین دون، حیا ندارد
دارند بر ما حقّی فراوان عشّاق حقّ، جان جدا ندارد
از حسن عشّاق ماتست جبریل قدر عزیزان کاعمی ندارد
جنب حسینند سقراطها سفیر چون مصطفی کس، شیدا ندارد
جویای حقّ را بشمر بشر کبر گر هم خطّی خوش خوانا ندارد
بر عرش اعظم می بالد این ارض شمسی چو پور زهرا ندارد
چون عندلیبی هستم غزلخوان بی ما بستان صفا ندارد
بیهود نبود سوزاندن خار چون عطر و بوی گل را ندارد
جای نشیمن از بهر انسان پس صدر و ذیل و بالا ندارد
ماند به چوب پوسیده بی قدر آن باطنی که صفا ندارد
نبود که بیش از آدم نمائی آنی که چشم بینا ندارد
گله ندارم هیچ از خداوند حال مرا هم کسری ندارد
نفس خردمند دور از بدی هاست کبر و دوئیّت دانا ندارد
ای محو دنیا کمتر بران خنگ چوب خداوند صدا ندارد
ای ریشه کن هان کمتر بکن جور چوب خداوند صدا ندارد
پس مورکی را مشمر حقیرش نبود حقیر آن، کامضا ندارد
چون جو عمر هر دم روانست روزی رسد کاو فردا ندارد
دل بر عجوز دنیا مبندید زیرا که این دهر وفا ندارد
شیء بزرگی ای آدمی تو این منزلت را عنقا ندارد
بر چین و آمریک می بالد شیطان چون شهرضائی آقا ندارد
خونخواری ز آدم نماهاست انسان دانا کایذاء ندارد
دشمن به خروش است، می باش بیدار بهر ربودن رؤیا ندارد
خود را ز دشمن چون می کند حفظ او کاختیار لب را ندارد
هر بی زبانیست اکنون لگد خور هرکس زبان گویا ندارد
ارزش ندارد در نزد این خلق آنی که کاخ و کالا ندارد
بر گوی بر من جز جانور چیست آنی که عشق حق را ندارد
بر دهر تنها کرد اکتفا انک یک درهم ارزش فردا ندارد
درنده هائی که اکنون به برّند خونخواره چو آنان دریا ندارد
ناگشته این أرض ز اجسادها سیر گرسنه گیش کاخری ندارد
هر صاحب جود کاصلا جواد است مسکین و نادار، دارا ندارد
مربوط نبود بر ما که بد کیست
قدس اندر اینجا امضا ندارد
ز ما، جز تو که دفع شرّ می کند نخواهی چو ما را اگر در رفاه
به خود واگذاری چو ما را حبیب بذاریم جز ناله سرد و آه
به یکتائی تو گواهست مور ثناگویت اشیاء است، حتی گیاه
ز هر مهربان مهربان تر توئی ز رأفت به ما کن خدایا نگاه
هزاران چو ما میّ به رأفت به درماندگان کن نظر ای إلاه
چو نکشتی به اعمال زشتم قلم چه سازیم با نامه های سیاه
به دست آر ز نیکش گه حاصلی که خواهد شد اوقات وقتت تباه
به حق خویش را بسپر از شرّ خصم ز پا چون بخیزی به هر صبحگاه
ز من نیز این نکته را گوش کن بخوان چهارقل را تو هر روز و ماه
چو تا دست داری به مافات کوش که نکشی خجالت در آن دادگاه
بهوشانه نک بگذران این دو روز که در پیش داری تو روزی سیاه
گرفت امر دین آنکه بازیچه حال بدان کاو در افتاده بر قعر چاه
حسین از عطش بود در تاب و تب مع الوصف زد خویش را بر سپاه
فرو ریز خون جای اشک از بصر
به خاطر بیار آن شه بی گناه
هفدهم محرم 1392
پانزدهم اسفند 1350
لطف گر ننماید نظر نما صانع کجا توان ز سر نوک خار، گل چیدن
که جز خدای، تو داری سراغ مظهر مهر که یاد داده به نوزاد شیر مکیدن
ز کیست نیروی شمس و مه و انجم که قوّه دارد بر آنها و عشقِ گردیدن
ز سیر شمس و نجوم است خدای پدید ز مور ریز و یک پشه می توان دیدن
ز سبزه چمن و آب و گل نکو است پدید نظر خطا است، به قرآن به غیر حق دیدن
تذکّری است بجا، نیز لازم این نکته نبرد خصم نباید ز دوست نالیدن
قسم به حقّ که طریق صحیح راه علی است بگیر راه وی نه بنای پوئیدن
رهی برو که ندامت نباشدش از پس رهی نکوست که با او ست بر نگرویدن
اوامری که نمودند باید اجرا کرد نه آنکه تنهه فقط دست یار بوسیدن
خوش است زمزمه عشق در سیری پر شور ز دست یار شراب طهور نوشیدن
نکو است جلوه گری بهر هر گل نورس برای غنچه گل هم بجا است خندیدن
به ماتم شه لب تشنه، در کنار فرات نماند خون و دمی جز به حال جوشیدن
به عزم جنگ بدیگر نیکی چه خوش گفتند کفن خوش است بجای لباس پوشیدن
بدون ترس، دلیران معرکه چون شیر شدند حاضر و آماده خروشیدن
به دور محور خورشید همچو پروانه به جان زدند مر آذر بدون ترسیدن
درود مر بر آنان بویژه رهبر دین به جان زدند مر آذر برون ترسیدن
دقایقی که در آنی بدان کنون قدرش که هر دقیقه از آنیم رو به کاهیدن
ز دهر ناله ندارم، ز خلق می نالم کنون که نیست رهی جز به خویش پیچیدن
مکن به زینت خانه همّت همه مصروف بیاد آر از اکنون تو روز برچیدن
مکن به غیبت مردم بشر لب را باز کجا حلال بود لحم دوست جاویدان
نتیجه ای که شد عاید ز کبر، ما دیدیم نه شرط عقل بود، پس به خویش بالیدن
عجب مدار به ظالم کند گذشت کسی به حال ضعف خوش است بخشیدن
چه خوش بود که بدل باشد از خدا خوفی وگرنه می نتوان فرد فرد پائیدن
سر از افق به در آرد چو شمس و ماه به قلّه می کند اوّل بنای تابیدن
به فکر باش از اکنون بری تهیّه کنی جهان نبوده و نبود که جای خوابیدن
غرض ز پند و نصایح تمام ما اینست به شاهراه حقیقی تو را کشانیدن
مسیر راست، طریق علی بود جانم بدین طریق سزاست جنبیدن
علیه دین چو بدیدی کسی قدم برداشت همین بود به خدا با خدا جنگیدن
بطور حتم و یقین جامه می دری بر تن بدانی ار تو زیان های پند نشنیدن
بدون مکث و تأمّل مگو سخن ای دوست
که آبروی نمی ماند از نسنجیدن
ما را چه بود خالت تشخیص بد نبود رشد مقام فکر همان هم ز رهنما است
از در جهالت کبر او رهاندت آنکه مظهر حقّ إنّما است
داند ز حقّ هر آنچه به کف دارد آدمی بر صاحب روان به خدا آنکه آشنا است
این نیمه راه راست که اکنون می پوئیم دان حاصل نتیجه بهتر عزیز ما است
که مانده است بجا نام و اسم او برجای مانده، از اثر آن خطابه ها است
در عشق حقّ فرو است ز سر تا به پا حبیب بر کلّ کائنات شهنشه امام ما است
افسوس ما کریم و از چشم روان کور تشخیص تا دهیم که ما را چه کیمیا است
در بند خویش تا که نبودیم، هم نئیم امّا امیر با همه غم به فکر ما است
ما را ز حالت بچّگی ربّنا در آر چون خصم بر گهر همه در فکر جامها است
ده عقل ثابتی تو بما، ای خدا ز لطف تشخیص تا دهم که یار و که خصم ما است
هرگز نشد به معرکه ای پشت خود کند پیر طریق و هادی شهراهه مرتضی است
ای قهرمان کرببلا محو حقّ حسین یکتا قدیر فرد تو را یار خونبها است
انسان که قهرمان بود اندر مسیر عشق در صحنه هوا و هوس از دلیرها است
ز اخلاق نیک و خلق حسن، دین رواج شد گر مانده دین عقب، از کبر و آزها است
پا بر زمین مزن تو کنون همچو استران
صد جسم عارف حقّ و عشّاق ز هر پا است
در نزد من از رهبر و دین برتر نیست قانون حقّ و رهبر و راه و پرچم
ز آنها چو بخواهم ببرم یک یک نام چون قافله آید به خدا پشت سر هم
چون هر یکشان رشته سری داره دراز حاضر تویی تا به تو یک یک گویم
محتاج عبادات تو و من نیست خدا جز سود تو نبود عملت بیش و چه کم
این طرز پرستش نه سزاوار خداست کز لطف تو را داده دو صد ألف نعم
ناصر نبود در دو جهان غیر خدا در پوش فرو دیده ز جدّ مادر عم
صد همچو جهان گر شماری نعمش صد یک نعمش وصف نکردیده ایم
جز نام خدا نقش نبندد چیزی حجّام بریزد به زمین گر که دمم
خاکم چو کمی گوش کنی ذکرش علیست چون مهر علی هست، در این آب و گلیم
سردار سپه حضرت عبّاس چو ماه جاروکش کویش همه شاهان عجم
قرآن کتابیست چو اکسیر، بدان تنها نه فقط من به خدا محو ویم
رنجه ز تو شد آنچه بدی دلهائی بگذار به دل قدس از این پس مرحم
آرید مرا یاد به یک سوره حمد
آنگه که از این دار فرو دیده نهم
۱۳۴۹/۱۱/۱
دارد صفا اگر چمن و آب و صحن دشت از بود او است روز و شب و لیل و نهار
برتر ز ما خلق بشر عشّاق حقّ بوند کاحمد به رأسشان چو خور هست برقرار
نی می توان گفت به خطّه قم، آستان گفت کاو برگرفته دخت شهنشاه تاجدار
موسی بن جعفر آیت کبری عزیز ربّ بر وی برند حسرت شاهان روزگار
چون شهرضا علیّ بر اندر گرفته طوس طعنه به آسمان زند ایران به افتخار
رشک بر این شهنشه نجف است و کاظمین دارد نظر به سامره صاحب روان یار
در اولین وصف مدینه بمانده عقل
پس خفتگان مکّه قلم مانده ز کار
روز او را بدل که بر شب کرد خود بسر کرده خاک را زاید
عاقل هرگز به خویش بد نکند حتما از عقل بوده وی فاقد
از سران قدیم نیز اکنون غیر عشّاق نی روان باشد
یکی دانا است به کلّ علوم می تواند، جز علیّ باشد
بر عزیزان ما خلق عشّاق به سما ای زمین می بالد
می برد نحل کی ز گل لذّت نیش را تا به گل نیالاید
قدس وقتش هر آنکه از کف داد لب به دندان همیشه می خوابد
گر کسی را بود عقلی جز خداوندگار نستاید
سجده مخصوص و ویژه حقّ است
غیر حقّ را رکوع نشاید
اسرار خلقت هرچه شود کشف بیشتر قرآن شود فروغ رُخش تابناک تر
دانش هر آنچه پیش نهد گامها جلو قرآن بشود حقایق او آشکارتر
آبست گرچه به ز همه، مایه حیات تغییر طعم گر بدهد بُد بلا ثمر
چهارقل بخوان تو به هر صبح و شام آسوده تا برهی همه از دست بد گهر
وقتت نده ز کف به عبث قدس رایگان
سرمایه ای ز عمر نباشد عزیزتر